| زینب ژیان پناه | |
|
یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳٩٠
بهار
نو بهاراست در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک وعاقل باشی
بهار هم کم کم اومد و من باز فرصت نکردم که درست و حسابی اینجا بنویسم. بهار تکرار گلیست و بهشت تکرار بهار. اگر بهار را در خود تکرار کنیم بهشت همینجاست. سال نو همگی مبارک.
۳ تا سبزه دارم امسال. همگی گندم. همه خوشگل و بلند. کلی به خودم افتخار کردم. ها ها پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩٠
HAPPY VALENTINE
دلم میخواست و خیلی تلاش کردم برای ولنتاین بنویسم نشد. از عشق برام انگار چیزی نمونده که نوشتنی باشه. عشق رو اونجور که من میخوام نمیشه نوشت. وقتی ویکتوریا سیکرت و تیفانی و جواهر فروشی های معتبر و نا معتبر همینجور راجع بش حرف میزنن... .
خواستم بنویسم اون عشقی که با ۳۰ دلار و ۳۰۰ دلار و ۳۰۰۰ دلار بخوای نشونش بدی که عشق نیست. دیدم نمیتونم توضیح بدم چیزایی که تو سرمه. اینه که وقتی که برای این پست در نظر گرفته شده بود به امور دیگری اختصاص داده شد. حیات خونمون و یه لیوان قهوه و یه کم کار خلاف.
تا بعد ... پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳٩٠
برای دل یک دوست
قرار بود نویسنده بشم. چراشو نمیدونم. فقط دلیلش استعداد نبود. شاید شهرت بود. شاید هم اینکه "شهامت کافی برای زندگی کردن" نداشتنم رو میخواستم پشت روایت کردن جزئیات زندگی پنهان کنم. یه وقتهایی فکر میکردم خیلی عاشقم. به لطف محبت ها و کمکهای بی شائبه دوستانم فهمیدم که نیستم. نه اینکه احساسات کافی نداشته باشما. احساساتم خیلی دم دست نیست. اینه که وقتی میخوام نشونشون بدم معمولا خیلی دیر میشه. و وقتی درد میگیره چون دم دست نیست و تو عمق وجودم رفته همه وجودم پر از درد میشه. نوشتن رو بی خیال شدم چون آدما تو دنیا دو دستن اونایی که میدونن چه جوری باید زندگی کنن و اونایی که نمیدونن. دسته اول لازم نیست وقت زندگی واقعی شون رو تلف کنن که راجع به زندگی دیگران بخونن و اونایی که بلد نیستن خوندن زندگی دیگران چیزی بهشون یاد نمیده و سبب میشه بشین همینجوری حسرت زندگی کردن دیگران رو بخورن. اینبار برای دل یک دوست میخوام دوباره شروع کنم گاه گداری بنویسم... میشه یه جور سرگرمی هم برای من هم برای دیگران. و ازون جا که این روزا سرگرمی های مردم عجیب شده شاید این هم برای جمع معدودی سرگرمی محسوب بشه. قرار نیست از روزمرگی ها اینجا بنویسم. از روزمرگی ها سعی میکنم کمتر بنویسم. سعی میکنم نوشته ها با دنیای واقعی ام اگر کاملا هم نامربوط نیست حد اقل هم زمان هم نباشد. سعی میکنم ماهی یکبار بنویسم. پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳٩٠
برای دل یک دوست
قرار بود نویسنده بشم. چراشو نمیدونم. فقط دلیلش استعداد نبود. شاید شهرت بود. شاید هم اینکه "شهامت کافی برای زندگی کردن" نداشتنم رو میخواستم پشت روایت کردن جزئیات زندگی پنهان کنم. یه وقتهایی فکر میکردم خیلی عاشقم. به لطف محبت ها و کمکهای بی شائبه دوستانم فهمیدم که نیستم. نه اینکه احساسات کافی نداشته باشما. احساساتم خیلی دم دست نیست. اینه که وقتی میخوام نشونشون بدم معمولا خیلی دیر میشه. و وقتی درد میگیره چون دم دست نیست و تو عمق وجودم رفته همه وجودم پر از درد میشه. نوشتن رو بی خیال شدم چون آدما تو دنیا دو دستن اونایی که میدونن چه جوری باید زندگی کنن و اونایی که نمیدونن. دسته اول لازم نیست وقت زندگی واقعی شون رو تلف کنن که راجع به زندگی دیگران بخونن و اونایی که بلد نیستن خوندن زندگی دیگران چیزی بهشون یاد نمیده و سبب میشه بشین همینجوری حسرت زندگی کردن دیگران رو بخورن. اینبار برای دل یک دوست میخوام دوباره شروع کنم گاه گداری بنویسم... میشه یه جور سرگرمی هم برای من هم برای دیگران. و ازون جا که این روزا سرگرمی های مردم عجیب شده شاید این هم برای جمع معدودی سرگرمی محسوب بشه. قرار نیست از روزمرگی ها اینجا بنویسم. از روزمرگی ها سعی میکنم کمتر بنویسم. سعی میکنم نوشته ها با دنیای واقعی ام اگر کاملا هم نامربوط نیست حد اقل هم زمان هم نباشد. سعی میکنم ماهی یکبار بنویسم. سهشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٩
تهران اردیبهشت - خرداد ۸۹
من برگشتم اینجا با یه بغل تنهایی و غربت. دلم چه زود برای خودم تنگ شد. برای اون همه عشقی که توی توچال جا موند. اون همه نفس کشیدن تو ایستگاه ۳ و ۵. اون همه حس قشنگ وطن! رفتن به جاهایی که قدیما میرفتم، دیدن آدم هایی که قدیما میدیدم. چه قدر دوست که لای یک عالمه کتاب و روزنامه هنوز توی بهشت خودشون زندگی میکنند. چقدر خبر که توی چند لحظه میپیچد. چقدر دوست که با اینکه میبینند خیلی پرت شده ای از عالم سیاست هنوز دوستت دارند و همه چیز هایی که میدونند رو باهات تقسیم میکنن. برات خونسرد توضیح میدن که داوود کیه، رحیم مشایی کیه .... کلی احساس خنگی میکنم ....
این شهر شلوغ خانه من است. خانه ای که گرچه دورم اما قشنگترین لحظات زندگی ام را اینجا تصور میکنم. تک تک درخت های خیابون ولیعصر که سبز و پر صلابتند. تک تک کوه های رشته کوه های البرز که با همند و تنهایند. تک تک کافی شاپ های توچال که یاد یه روز سرد و یه چای داغ میندازن تو رو تو روزهای دور. خدایی شهر بدون کوه شهر نمیشه. وقتی نتونی یه بلیت تله کابین بگیری و یه چند دقیقه بعد اون بالا ها باشی. تو و کوه و سکوت و شهری که زیر پای توست و هیاهویی که گم شده.
عاشق تهرانم چون میدونم کی باید کجا باشم. میفهمم الان دلم کوه میخواد یا پارک جمشیدیه. میفهمم دلم اون باغ موزه فرشته رو میخواد یا خونه یه دوست. که عمرا اگه بهش نگم چمه ازم نمیپرسه چته! و همیشه در تمام شرایط آمادست که بپرسه چای یا قهوه و این بهم احساس خوبی میده چون در بیچارگی مطلق هم که باشی این حس حق انتخاب داشتن به آدم امید میده. عاشق تهرانم و شهر کتاب هاش با کتاب باز های قدری که گاها تو همون دقیقه اول میفهمن عمرا کتاب خونه حرفه ای نیستی ولی سه سوت بهت کتاب معرفی میکنن. لحظه هایی هست که باید در تهران گذرونده باشی تا هیچوقت تهران رو یادت نره.
کاش اما اون هتل ایستگاه ۷ توچال رو به خانومهای تنها هم میدادند اونوقت من یک شب چه قدر به خودم و به خدا نزدیک میشدم. لا اقل به اندازه چند صد متر!
چه حس خوبی داشت قهوه ای که تنهایی تو آیینه ونک تو اون کافی شاپ های اصلی خوردم و هزار بار این آهنگ رو گوش کردم:
من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم
الکی بگم جداشیم توبگی که نمیتونم
من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
دوسه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم روزای که با تو تنهام
کارو بارزندگی مو بذارم برای فردا دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۸
وقتی زن باشی
وقتی زن باشی
از آن پست هاست امروز:
وقتی زن باشی و مهستی توی گوشت بخونه "شاید اگه دائم بودی کنارم یه روز میدیدم که دوست ندارم" و همزمان اکسل شیت رو بالا پایین میکنی که فرمول وی لوک اپت درست باشه و همزمان به جنبش سبز فکر میکنی و نوشته های نوریزاد و نگرانی بچه ها تو ایران و مسیح علی نژاد تو لندن و میر حسین و ... و همزمان فکر این هستی که چه خورشی برای مهمونی هفته آینده بهتره و کدوم برنج رو بهتر میشه از آبکش در آورد (فارسیش یه ذره به نظر خودم هم عجیب اومد) و به اینکه این سریال هایی که جمهوری اسلامی میسازه آخه چیه (جدیدا مرگ تدریجی یک رویا رو به سفارش یه دوست نگاه میکنم) و اینکه یه خرید مفصل باید باید بکنم که سرو وضعم از این حالت هپلی در بیاد و همزمان به اینکه یکی از سخنرانیهای سروش هست که هنوز گوش نکرده ام و خیلی دلم میخواهد و کلی کتاب نخوانده دارم از جمله کافه پیانو و همزمان ....
به قول شکور تو سریال شمس العماره "اه اه اه " حالم داره به هم میخوره از این حالت نق زدنی که پیدا کرده ام به همه چیز. به این که من چرا همیشه از همه چی عقبم. چرا اینقدر کم وقت دارم واسه همه کارایی که دلم میخواد بکنم و نمیشه. قویا احساس بی عرضگی میکنم وقتی نمیتونم بعد از چند ماه یه وقت آزاد پیدا کنم غذایی که دلم میخواد رو از اول تا آخر بپزم. کتابی که دلم میخواد رو از اول تا آخر بخونم. شب، قبل از اینکه بخوابم شعری که دلم میخواد رو از اول تا آخر بخونم بدون اینکه یه هو وسطش یادم بیاد تلفن فلان دوست یا آشنا رو جواب ندادم، به کسی که "باید" میل نزدم لباسی که چند روز دیگه لازم دارم رو هنوز خشکشویی ندادم، به مدیرم نگفتم فلان روز مرخصی میخوام و هزار تا چیز دیگه که خودشون رو تالاپی میندازن وسط همه شعرهای عاشقانه شاملو.
دلم برای دخترکی که قدیمها همینجا موهام رو کوتاه میکرد تنگ شد. یه مادر ۲۵ ساله بود که نمیشناختمش ولی همیشه اون نیمساعتی که باهم حرف میزدیم حال میکردم. دلش برای دختر یه سوالاش میسوخت و میگفت چرا باید روزگار کاری کنه که دخترم مادرش واسه یه ساعت گدایی کنه. حقشه! حالا من فکر میکنم من، ما، هممون یه جورایی اینقدر سر خودمون رو شلوغ کردیم که دیگه ساعت و دقیقه رو از خودمون باید گدایی کنیم. به بیهوده ها مشغولیم و از لذت با خودمون بودن بی بهره. دلم خیلی برای خودم تنگ شده!
روزمره ها :
۱. مامانم کلا همیشه گیر میده به بی سوادی هرکی دم دستش باشه و ازونجا که جای "کردان" ما همیشه دور و ورشیم سوژه ش شدیم یه جورایی! پریروز داشتم از بوی کله پاچه های قدیم حرف میزدم با مامانم؛ افاضه فرمودم که کله پاچه های قدیم بوی اشماآز آوری داشت. مامانم هیچی نگفت و بعد از اینکه من چند بار این کلمه رو تکرار کردم مامان با ناامیدی گفت "اشمازاز" کلمه درستشه! (البته چون تو گوگل همزه دندونه ایی نیست مجبور شدم اینطور بنویسم) کلی حس بی سوادی در من قل قل کرد.
۲. دوستی از ایران وقتی داشتیم با هم حرف میزدیم گفت که بچه خواهرش که ۲ سالشه وقتی مامانش خواسته ببردش دستشویی گفته مامان میای رهبر رو بکشیم!!!!!!!(۲ساله رو که دارین) خواستم یه توصیه جدی بکنم که آقا با اعصاب بچه ها بازی نکنید. خیلی از برو بچه های ۶-۷ سال از ما بزرگتر که دو سه سالگی شون با این اضطراب های خیابانی و هیجانات مرگ بار شاه و شاه باید برود قاطی شده بود بعدتر که چاهار تا دوازده سالگی شون اعصابشون واسه جنگ خورد شد. ۲۳ ۲۴ سالگی شون صرف استرس ها و هیجانات دوم خردادی. از ۳۲ سالگی سوهانی مثل احمدی نژاد رو اعصابشون همینجوری داره میره و میاد! ۳۵ ۳۶ سالگی هم که کودتا و خدا به آخر عاقبتشون رحم کنه. اینه که تا اونجا که میشه بچه ها رو از این دلآشوبه سیاست دور کنید که کمتراعصابشون خورد بشه. لا عقل ۳۰-۴۰ سال دیگه جوانان جنبش رنگی اون روز سلامت روانشون از ما بهتر باشه.
۳. بعد از مدتها نون درست کردم و خوب شد. حس خوبی داشت. نون درست کردن بخصوص اون موقعی که باید منتظر باشی خمیر ور بیاد و هرچقدر عجله داشته باشی هیچ کاری نمیتونی بهش بکنی رو دوست دارم. اگه زمان لازم رو به خمیر بدی انقدر خوب میشه که واقعا لازم نیست در مراحل بعد کار خاصی بکنی. فکر میکنم خیلی از اتفاقات زندگی هم همینطورن. زمان میتونه ورشون بیاره. هاها کلی تیوریسینم ها !!!
۴. از این کمپین حمایت از مجید توکلی خوشمان آمد. از همه بیشتر تا حالا از دیدن آرش نراقی حال کردم. پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۸
بعد تر "که" ها میآیند؟
میگوید: ببین مردم نمیترسند
میگویم : خوب
میگوید: ببین چطور همه مردم با هم متحد شده اند پیر جوان زن مرد با حجاب بی حجاب
میگویم: مثل انقلاب ۵۷ که همه با هم متحد بودند زن، مرد، روحانی، دانشجو، نهضت آزادی، با حجاب، بی حجاب،مجاهد، همه همه همه
کمی عصبانی میگوید: اینبار فرق دارد.
میگویم: چه فرقی؟ واقعا میخواهم بدانم.
اینبار من میگویم: چقدر از انقلاب گذشت که به زور روسری و چادر سر زنان کردند. کسانی که رهبر انقلاب بودند حرفهای روشنفکرانه کم نزدند. دروغ کم نگفتند. قول بی پایه و اساس کم ندادند. زن وزیر داشتیم حجاب و بیحجابی آزاد بود حالا پس از سی سال که من و ما خودمان را کشتیم یک وزیر زن نمایشی آوردند ویترین هیات دولت کردند.
میگوید: فقط اینها بروند. دیگه بقیه اش مهم نیست.
میگویم: انقلاب ۵۷ هم روشنترین پیامش هامین بود شاه باید برود. کسی نمیدانست چه باید بیاید. وضع امروز ما هم همین است. سردمداران حکومت اسلامی آنقدر جان به لبمان کرده اند که فقط میخواهیم آنها بروند.
میگوید: اتحاد رمز پیروزی است.
میگویم: پیروزی چه کسانی؟ کسانی که قراراست چند صباح دیگر صاحب ثروت نفت شوند؟
مهربان میشوم. برایش قهوه میریزم (که فرقی نمیکند که حاکم که باشد - همیشه وظیفه من است که برای میهمان قهوه بیاورم) میگویم میدانی که من بخشی از بهترین سالهای زندگیم را صرف همین مبارزه های پر هزینه کرده ام. که اصلا با اس و اساس حکومت اسلامی مشکل دارم. که دیدن یک لحظه الف نون و شنیدن صدای نحسش سالم را خراب میکند. اما اینبار بجای اینکه فقط سعی کنم که از حاکمان زمان متنفر باشم میخواهم بدانم چه بر سر ما میگذارد که تاریخ معاصرمان یکسره شده رفت و برگشتی : رضاخان حجاب را میکشد آقای خمینی به اجبار میگذارد. ۱۰۰ سال گذشته و ما همچنان در خود میچرخیم البته دستاورد های جدی هم داریم فهمیده ایم که از رضا خان بدمان می آید. رضا شاه آدم بدیست اما از الف نون خیلی بهتر است. آخوند جماعت به درد رهبری و حکومت نمیخورد و قس علا هذا . بابا آخه اینا رو که ننجون کروبی هم به قول خودش میدونست. لازم بود واسش همه بهشت زهرا رو پر کنیم. نصفی شهید نصفی منافق حالا هم که دوباره شهید ....!
اینها رفتنی هستند. بعد تر "که" ها میآیند؟ چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۸
بوی گاز اشک آور
سلام به همه به خصوص منیر جان عزیز که پرسیده چرا نمینویسم.
بعضی وقت ها از اینکه زنده یی خجالت میکشی. چه برسه به اینکه بخواهی بیایی اینجا و از عشق بنویسی از فلسفه از افلاطون از حتا همون قورمه سبزی. دست و دلم به نوشتن نمیره وقتی اینهمه غم و فریاد میبینم. اینهمه خشم. اینهمه نفرت. دلم گرفته. دلم یه عالمه بارون میخواد با یه عالمه بوی سیگار بهمن. بوی گاز اشک آور و کوی دانشگاه. دلم همه چیزهایی رو میخواد که الان تو خیابون های تهرانه. تو دانشگاها. دلم برای دانشگاه خودمون تنگ شده. برای خودم. برای همه کتاب فروشی های قشنگ تهران. اینه که نمینویسم. سبز باشید! چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۸
پارک وی!
من خیلی ساله که فقط تابستون ها تهران بودم. پارک ملت پاییز یه جورایی غم انگیزه. درخت حا که دیگه سبز نیستن و یه جورایی انگار قشنگشون از بین رفته. گیرم که همه ما سبز سبزیم آخه پارک نیمه سبز زیاد قشنگ نیست. پارسال که ایران بودم ۲ تا کاری که تو لیستم بود نکردم و این یک سال گذشته همش حسرت بود و حسرت! اولی اینکه پای آبگوشت خوردن پیدا نکردم و یه دیزی سنگی توپ رو میس کردم و دوم اینکه دوستی که قرار بود پای کوه رفتن باشه خفن تنبل شده بود و حاضر نشد ۴ صبح بلند شه بیاد دنبالم بریم کوه. اینبار قرار شد که فوری این دو تا کار رو انجام بدم که دوباره یک سال تموم حسرت نخورم. اینه که همون روز دوم موجبات زیارت دیزی تو خیابون ایرانشهر فراهم شد و کلی حال کردم. کوه رو گذاشتم واسه روز آخر واسه یکی از رفقا که کلی پای کله پاچه و کوه بود ولی فقط کله پاچه میسر شد! این دوستمون که هم مدیر شده و هم مهم با سر و وضع غیره متناسب با کوه اومد و گفت پایه کوه هم هست اما نبود!!!! اینه که من الان ۱۰۰ ساله کوه نرفتم. کلی دلم کوه میخواد! چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۸
تهران سبز!
تهران هنوز همون تهران قشنگه! عاشقانه عاشقانه عاشقانه دابل اسپرسو هاش هنوز همونقدر تلخه و پیراشکی های پوپک همونقدر شیرین. شهر شلوغ من هنوز پر از بوی دود و هیاهوی همیشگیه! هنوز پر از نگاه های نگران پسر بچه های ناز و دختر های پوشیده در مانتو های تیره مدرسه! هنوز خانه هنرمندان همونجاست و هنوز هیجان زندگی تو کوچه پس کوچه های شهر من موج میزنه. چقدر لذت بخش بود قهوه ای که با تینا تو اون کافی شاپ با کلاس جردن خوردم و همه حرفهای حقوق بشری! چقدر اون شام دیروقت اردک آبی با عاطفه چسبید و چقدر کله پاچه صبح پنجشنبه با پارانسیلا به قول برو بچ فاز داد. وقتی هنوز نون سنگک اولی تموم نشده رو میز مون یه نون سنگک دیگه که تازه از تنور در اومده بود مینداختن. چه قدر هوای پارک ملت عسلی بود! چه قدر مسخره کردن مغازه های صفویه حال داد. آب انار توچال و ... چه لذتی داشت وقتی تو کافی شاپ مارکز خرید آفتاب کیک شکلاتی با قهوه خوردیم و خندیدیم هم به گذشته هم به آینده! چقدر با شهر کتابی ها حال کردیم وقتی پرسیدن به اندازه کافی پول داریم که اون همه کتاب بخریم. و من که یه چمدون کتاب آوردم و همه پسته ها و آجیل ها مو گذاشتم که بمونه. چقدر حس خوبی داد که <کام دادن> رو تو یه جمله تو کتاب <کافه پیانو> پیدا کردم و برات خوندم. من هم زبون امروز تهران رو میفهمم! شب تهران! ترافیک تهران! همه و همه برام سراسر لذت بود. [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
آرشيو مصطفی ملکیان من و دوستام مملی مريم شباني رضا خجسته افسانه کامران فريد مدرسي بهروز سپیده دکترمومنی فرهاد فرزین قبادی راه بيرنگی سراج الدین میردامادی علی جمالی رضا سليمان نوری احسان مهرابی هادی کحال سميه توحيدلو كاوه مامان غزل افکار آسمان آبی دی داد سيناپس الهام سينرژی مهندس روزبه رنوس حناخانوم نازخاتون بانوی ایرانی ابراهیم & نجمه مرداب فرشته من نبی عمو حسين و دوستانش BlogRolling State University of New York @ Binghamton
Women in iran
پرشينبلاگ |
