زینب ژیان پناه
پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳٩٠
برای دل یک دوست

قرار بود نویسنده بشم. چراشو نمیدونم. فقط دلیلش استعداد نبود. شاید شهرت بود. شاید هم اینکه "شهامت کافی برای زندگی کردن" نداشتنم  رو میخواستم پشت روایت کردن جزئیات زندگی پنهان کنم. یه وقتهایی فکر میکردم خیلی عاشقم. به لطف محبت ها و کمکهای بی شائبه دوستانم فهمیدم که نیستم. نه اینکه احساسات کافی نداشته باشما. احساساتم خیلی دم دست نیست. اینه که وقتی میخوام نشونشون بدم معمولا خیلی دیر میشه. و وقتی درد میگیره چون دم دست نیست و تو عمق وجودم رفته همه وجودم پر از درد میشه. نوشتن رو بی خیال شدم چون آدما تو دنیا دو دستن اونایی که میدونن چه جوری باید زندگی کنن و اونایی که نمیدونن. دسته اول لازم نیست وقت زندگی واقعی شون رو تلف کنن که راجع به زندگی دیگران بخونن و اونایی که بلد نیستن خوندن زندگی دیگران چیزی بهشون یاد نمیده و سبب میشه بشین همینجوری حسرت زندگی کردن دیگران رو بخورن. 

اینبار برای دل یک دوست میخوام دوباره شروع کنم گاه گداری بنویسم... میشه یه جور سرگرمی هم برای من هم برای دیگران. و ازون جا که این روزا سرگرمی های مردم عجیب شده شاید این هم برای جمع معدودی سرگرمی محسوب بشه. 

قرار نیست از روزمرگی ها اینجا بنویسم. از روزمرگی ها سعی میکنم کمتر بنویسم. سعی میکنم نوشته ها  با دنیای واقعی ام اگر کاملا هم نامربوط نیست حد اقل هم زمان هم نباشد. سعی میکنم ماهی یکبار بنویسم.

zeinab jianpanah

سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٩
تهران اردیبهشت - خرداد ۸۹
من برگشتم اینجا با یه بغل تنهایی و غربت. دلم چه زود برای خودم تنگ شد. برای اون همه عشقی که توی توچال جا موند. اون همه نفس کشیدن تو ایستگاه ۳ و ۵. اون همه حس قشنگ وطن! رفتن به جاهایی که قدیما میرفتم، دیدن آدم هایی که قدیما میدیدم. چه قدر دوست که لای یک عالمه کتاب و روزنامه هنوز توی بهشت خودشون زندگی میکنند. چقدر خبر که توی چند لحظه میپیچد. چقدر دوست که با اینکه میبینند خیلی پرت شده ای از عالم سیاست هنوز دوستت دارند و همه چیز هایی که میدونند رو باهات تقسیم میکنن. برات خونسرد توضیح میدن که داوود کیه، رحیم مشایی کیه .... کلی احساس خنگی میکنم ....
این شهر شلوغ خانه من است. خانه ای که گرچه دورم اما قشنگترین لحظات زندگی ام را اینجا تصور میکنم. تک تک درخت های خیابون ولیعصر که سبز و پر صلابتند. تک تک کوه های رشته کوه های البرز که با همند و تنهایند. تک تک کافی شاپ های توچال که یاد یه روز سرد و یه چای داغ میندازن تو رو تو روزهای دور. خدایی شهر بدون کوه شهر نمیشه. وقتی نتونی یه بلیت تله کابین بگیری و یه چند دقیقه بعد اون بالا ها باشی. تو و کوه و سکوت و شهری که زیر پای توست و هیاهویی که گم شده.
عاشق تهرانم چون میدونم کی باید کجا باشم. میفهمم الان دلم کوه میخواد یا پارک جمشیدیه. میفهمم دلم اون باغ موزه فرشته رو میخواد یا خونه یه دوست. که عمرا اگه بهش نگم  چمه ازم نمیپرسه چته! و همیشه در تمام شرایط آمادست که بپرسه چای یا قهوه و این بهم احساس خوبی میده چون در بیچارگی مطلق هم که باشی این حس حق انتخاب داشتن به آدم امید میده. عاشق تهرانم و شهر کتاب هاش با کتاب باز های قدری که گاها تو همون دقیقه اول میفهمن عمرا کتاب خونه حرفه ای نیستی ولی سه سوت بهت کتاب معرفی میکنن. لحظه هایی هست که باید در تهران گذرونده باشی تا هیچوقت تهران رو یادت نره.
کاش اما اون هتل ایستگاه ۷ توچال رو به خانومهای تنها هم میدادند اونوقت من یک شب چه قدر به خودم و به خدا نزدیک میشدم. لا اقل به اندازه چند صد متر!
 
چه حس خوبی داشت قهوه ای که تنهایی تو آیینه ونک تو اون کافی شاپ های اصلی خوردم و هزار بار این آهنگ رو گوش کردم:
 
من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم 
الکی بگم جداشیم توبگی که  نمیتونم
من فقط عاشق اینم  بگی از همه بیزاری
دوسه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم روزای که  با تو تنهام
کارو بارزندگی مو  بذارم برای فردا  
zeinab jianpanah

دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۸
وقتی زن باشی
وقتی زن باشی 
از آن پست هاست امروز:
 
وقتی زن باشی و مهستی توی گوشت بخونه "شاید اگه دائم بودی کنارم یه روز میدیدم که دوست ندارم" و همزمان اکسل شیت رو بالا پایین میکنی که فرمول  وی لوک اپت درست باشه و همزمان به جنبش سبز فکر میکنی و نوشته های نوریزاد و نگرانی بچه ها تو ایران و مسیح علی نژاد تو لندن و میر حسین و ... و همزمان فکر این هستی که چه خورشی برای مهمونی هفته آینده بهتره و کدوم برنج رو بهتر میشه از آبکش در آورد (فارسیش یه ذره به نظر خودم هم عجیب اومد) و به اینکه این سریال هایی که جمهوری اسلامی میسازه آخه چیه (جدیدا مرگ تدریجی یک رویا رو به سفارش یه دوست نگاه میکنم) و اینکه یه خرید مفصل باید باید بکنم که سرو وضعم از این حالت هپلی در بیاد و همزمان به اینکه یکی از سخنرانیهای سروش هست که هنوز گوش نکرده ام و خیلی دلم میخواهد و کلی کتاب نخوانده دارم از جمله کافه پیانو و همزمان ....
 
به قول شکور تو سریال شمس العماره "اه اه اه " حالم داره به هم میخوره از این حالت نق زدنی که پیدا کرده ام به همه چیز. به این که من چرا همیشه از همه چی عقبم. چرا اینقدر کم وقت دارم واسه همه کارایی که دلم میخواد بکنم و نمیشه. قویا احساس بی عرضگی میکنم وقتی نمیتونم بعد از چند ماه یه وقت آزاد پیدا کنم غذایی که دلم میخواد رو از اول تا آخر بپزم. کتابی که دلم میخواد رو از اول تا آخر بخونم. شب، قبل از اینکه بخوابم شعری که دلم میخواد رو از اول تا آخر بخونم بدون اینکه یه هو وسطش یادم بیاد تلفن فلان دوست یا آشنا رو جواب ندادم، به کسی که "باید" میل نزدم لباسی که چند روز دیگه لازم دارم رو هنوز خشکشویی ندادم، به مدیرم نگفتم فلان روز مرخصی میخوام و هزار تا چیز دیگه که خودشون رو تالاپی میندازن وسط همه شعرهای عاشقانه شاملو.
دلم برای دخترکی که قدیمها همینجا موهام رو کوتاه میکرد تنگ شد. یه مادر ۲۵ ساله بود که نمیشناختمش ولی همیشه اون نیمساعتی که باهم حرف میزدیم حال میکردم. دلش برای دختر یه سوالاش میسوخت و میگفت چرا باید روزگار کاری کنه که دخترم مادرش واسه یه ساعت گدایی کنه. حقشه! حالا من فکر میکنم من، ما، هممون یه جورایی اینقدر سر خودمون رو شلوغ کردیم که دیگه ساعت و دقیقه رو از خودمون باید گدایی کنیم. به بیهوده ها مشغولیم و از لذت با خودمون بودن بی بهره. دلم خیلی برای خودم تنگ شده!
 
روزمره ها :
 
۱. مامانم کلا همیشه گیر میده به بی سوادی هرکی دم دستش باشه و ازونجا که جای "کردان" ما همیشه دور و  ورشیم سوژه ش شدیم یه جورایی! پریروز داشتم از بوی کله پاچه های قدیم حرف میزدم با مامانم؛ افاضه فرمودم که کله پاچه های قدیم بوی  اشماآز  آوری داشت. مامانم هیچی نگفت و بعد از اینکه من چند بار این کلمه رو تکرار کردم مامان با ناامیدی گفت "اشمازاز" کلمه درستشه! (البته چون تو گوگل همزه دندونه ایی  نیست مجبور شدم اینطور بنویسم) کلی حس بی سوادی در من قل قل کرد.
 
۲. دوستی از ایران وقتی داشتیم با هم حرف میزدیم گفت که بچه خواهرش که ۲ سالشه وقتی مامانش خواسته ببردش دستشویی گفته مامان میای رهبر رو بکشیم!!!!!!!(۲ساله رو که دارین) خواستم یه توصیه جدی بکنم که آقا با اعصاب بچه ها بازی نکنید. خیلی از برو بچه های ۶-۷ سال از ما بزرگتر که دو سه سالگی شون  با این اضطراب های خیابانی و هیجانات مرگ بار شاه و شاه باید برود قاطی شده بود بعدتر که چاهار تا دوازده  سالگی شون اعصابشون واسه جنگ خورد شد. ۲۳ ۲۴ سالگی شون صرف استرس ها و هیجانات دوم خردادی. از ۳۲ سالگی سوهانی مثل احمدی نژاد رو اعصابشون همینجوری داره میره و میاد! ۳۵ ۳۶ سالگی هم که کودتا و خدا به آخر عاقبتشون رحم کنه. اینه که تا اونجا که میشه بچه ها رو از این دلآشوبه سیاست دور کنید که کمتراعصابشون خورد بشه. لا عقل ۳۰-۴۰ سال دیگه جوانان جنبش رنگی اون روز سلامت روانشون از ما بهتر باشه.
 
۳. بعد از مدتها نون درست کردم و خوب شد. حس خوبی داشت. نون درست کردن بخصوص اون موقعی که باید منتظر باشی خمیر ور بیاد و هرچقدر عجله داشته باشی هیچ کاری نمیتونی بهش بکنی رو دوست دارم. اگه زمان لازم رو به خمیر بدی انقدر خوب میشه که واقعا لازم نیست در مراحل بعد کار خاصی بکنی. فکر میکنم خیلی از اتفاقات زندگی هم همینطورن. زمان میتونه ورشون بیاره. هاها کلی تیوریسینم ها !!!
 
۴. از این کمپین حمایت از مجید توکلی خوشمان آمد. از همه بیشتر تا حالا از دیدن آرش نراقی حال کردم.
zeinab jianpanah

پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۸
بعد تر "که" ها میآیند؟
میگوید: ببین مردم نمیترسند 
میگویم : خوب 
میگوید: ببین چطور همه مردم با هم متحد شده اند پیر جوان زن مرد با حجاب بی حجاب 
میگویم: مثل انقلاب ۵۷ که همه با هم متحد بودند زن، مرد، روحانی، دانشجو، نهضت آزادی، با حجاب، بی حجاب،مجاهد، همه همه همه 
کمی عصبانی میگوید: اینبار فرق دارد. 
میگویم: چه فرقی؟ واقعا میخواهم بدانم.
اینبار من میگویم: چقدر از انقلاب گذشت که به زور روسری و چادر سر زنان کردند. کسانی که رهبر انقلاب بودند حرفهای روشنفکرانه کم نزدند. دروغ کم نگفتند. قول بی پایه و اساس کم ندادند. زن وزیر داشتیم حجاب و بیحجابی آزاد بود حالا پس از سی سال که من و ما خودمان را کشتیم یک وزیر زن نمایشی آوردند ویترین هیات دولت کردند.
میگوید: فقط اینها بروند. دیگه بقیه اش مهم نیست.
میگویم: انقلاب ۵۷ هم روشنترین پیامش هامین بود شاه باید برود. کسی نمیدانست چه باید بیاید. وضع امروز ما هم همین است. سردمداران حکومت اسلامی آنقدر جان به لبمان کرده اند که فقط میخواهیم آنها بروند.
میگوید: اتحاد رمز پیروزی است.
میگویم: پیروزی چه کسانی؟ کسانی که قراراست چند صباح دیگر صاحب ثروت نفت شوند؟
مهربان میشوم. برایش قهوه میریزم (که فرقی نمیکند که حاکم که باشد - همیشه وظیفه من است که برای میهمان قهوه بیاورم) میگویم میدانی که من بخشی از بهترین سالهای زندگیم را صرف همین مبارزه های پر هزینه کرده ام. که اصلا با اس و اساس حکومت اسلامی مشکل دارم. که دیدن یک لحظه الف نون و شنیدن صدای نحسش سالم را خراب میکند. اما اینبار بجای اینکه فقط سعی کنم که از حاکمان زمان متنفر باشم میخواهم بدانم چه بر سر ما میگذارد که  تاریخ معاصرمان یکسره شده رفت و برگشتی : رضاخان حجاب را  میکشد آقای خمینی به اجبار میگذارد. ۱۰۰ سال گذشته و ما همچنان در خود میچرخیم البته دستاورد های جدی هم داریم فهمیده ایم که از رضا خان بدمان می آید. رضا شاه آدم بدیست اما از الف نون خیلی بهتر است. آخوند جماعت به درد رهبری و حکومت نمیخورد و قس علا هذا . بابا آخه اینا رو که ننجون کروبی هم به قول خودش میدونست. لازم بود واسش همه بهشت زهرا رو پر کنیم. نصفی شهید نصفی منافق حالا هم که دوباره شهید ....!
اینها رفتنی هستند. بعد تر "که" ها میآیند؟
zeinab jianpanah

چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۸
بوی گاز اشک آور
سلام به همه به خصوص منیر جان عزیز که پرسیده چرا نمینویسم.
بعضی وقت ها از اینکه زنده یی خجالت میکشی. چه برسه به اینکه بخواهی بیایی اینجا و از عشق بنویسی از فلسفه از افلاطون از حتا همون قورمه سبزی. دست و دلم به نوشتن نمیره وقتی اینهمه غم و فریاد میبینم. اینهمه خشم. اینهمه نفرت. دلم گرفته. دلم یه عالمه بارون میخواد با یه عالمه بوی سیگار بهمن. بوی گاز اشک آور و کوی دانشگاه. دلم همه چیزهایی رو میخواد که الان تو خیابون های تهرانه. تو دانشگاها. دلم برای دانشگاه خودمون تنگ شده. برای خودم. برای همه کتاب فروشی های قشنگ تهران. اینه که نمینویسم. سبز باشید!  
zeinab jianpanah

چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۸
پارک وی!

من خیلی ساله که فقط تابستون ها تهران بودم. پارک ملت پاییز یه جورایی غم انگیزه. درخت حا که دیگه سبز نیستن و یه جورایی انگار قشنگشون از بین رفته. گیرم که همه ما سبز سبزیم آخه پارک نیمه سبز زیاد قشنگ نیست. پارسال که ایران بودم ۲ تا کاری که تو لیستم بود نکردم و این یک سال گذشته همش حسرت بود و حسرت! اولی اینکه پای آبگوشت خوردن پیدا نکردم و یه دیزی سنگی توپ رو میس کردم و دوم اینکه دوستی که قرار بود پای کوه رفتن باشه خفن تنبل شده بود و حاضر نشد ۴ صبح بلند شه بیاد دنبالم بریم کوه. اینبار قرار شد که فوری این دو تا کار رو انجام بدم که دوباره یک سال تموم حسرت نخورم. اینه که همون روز دوم موجبات زیارت دیزی تو خیابون ایرانشهر فراهم شد و کلی حال کردم. کوه رو گذاشتم واسه روز آخر واسه یکی از رفقا که کلی پای کله پاچه و کوه بود ولی فقط کله پاچه میسر شد! این دوستمون که هم مدیر شده و هم مهم با سر و وضع غیره متناسب با کوه اومد و گفت پایه کوه هم هست اما نبود!!!! اینه که من الان ۱۰۰ ساله کوه نرفتم. کلی دلم کوه میخواد!
بگذریم:
هنوز مردم خیلی کتاب نمیخونن. یا لا اقل کتاب نمیخرن. خیلی از این کتابخانه ای که میگن نزدیک پارک طالقانی باز شده شنیدم ولی نشد که برم.
به دوستی گفتم از این بسیجی های تو فرودگاه امام خوشم میاد گفت سردار جعفری رو بذار تو جیبت ببر. (حالا کی هست این آدمی که گفت من نمیدونم) یه پسرک ۲۳ یا ۲۴ ساله که دم در هواپیما وایساده بود و سرش رو پایین انداخته بود که مهماندار بی حجاب لوفتهانزا رو نبینه. نگاهش اینگار معصوم بود و هیچ ربطی به کهریزک نداشت.
از سر زعفرانیه تا خود پارک ملت قدم زدیم قدم زدنی. بوف شده لمزی. از پارکوی تا ونک رو نمیشه با ماشین شخصی تو ولی عصر پایین اومد. فقط اتوبوس میره. اینجوری بگم پارکوی تا ونک شده مثل ولیعصر تا راه آهن. اینه که شاید پیاده رفتن توی ولی عصر بیشتر حال میده تا سوار اتوبوس شدن. لای برگ برگ درختای این خیابون اینگار هممون یه عالمه خاطره جا گذاشتیم. خاطره های رنگی. خاطره هایی که مال زمان دیگری بود زمانی که احمدی نژاد نداشت. زمانی که اینهمه درگیر زندگی زمینی نبودیم زمان خاتمی نه چون خاتمی بود چون ما اونوقت دانشجو بودیم پر از آرزو پر از احساس و رنگ. سبک بودیم آنقدر که پایمان روی زمین نبود . دست دراز میکردیم و ماه را نوازش میکردیم. راستی پلاک حا رو هم شهرداری تو خیلی از کوچه حا عوض کرده. نظم جدیدی واسه پلاک حا تعریف کردن.
بیشتر فکر میکنم که یادم بیاد چه چیزهایی تو تهران عوض شده که بیشتر بنویسم. تا بعد.....

zeinab jianpanah

چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۸
تهران سبز!

تهران هنوز همون تهران قشنگه! عاشقانه عاشقانه عاشقانه دابل اسپرسو هاش هنوز همونقدر تلخه و پیراشکی های پوپک همونقدر شیرین. شهر شلوغ من هنوز پر از بوی دود و هیاهوی همیشگیه! هنوز پر از نگاه های نگران پسر بچه های ناز و دختر های پوشیده در مانتو های تیره مدرسه! هنوز خانه هنرمندان همونجاست و هنوز هیجان زندگی تو کوچه پس کوچه های شهر من موج میزنه. چقدر لذت بخش بود قهوه ای که با تینا تو اون کافی شاپ با کلاس جردن خوردم و همه حرفهای حقوق بشری! چقدر اون شام دیروقت اردک آبی با عاطفه چسبید و چقدر کله پاچه صبح پنجشنبه با پارانسیلا به قول برو بچ فاز داد. وقتی هنوز نون سنگک اولی تموم نشده رو میز مون یه نون سنگک دیگه که تازه از تنور در اومده بود مینداختن. چه قدر هوای پارک ملت عسلی بود! چه قدر مسخره کردن مغازه های صفویه حال داد. آب انار توچال و ... چه لذتی داشت وقتی تو کافی شاپ مارکز خرید آفتاب  کیک شکلاتی با قهوه خوردیم و خندیدیم هم به گذشته هم به آینده! چقدر با شهر کتابی ها حال کردیم وقتی پرسیدن به اندازه کافی پول داریم که اون همه کتاب بخریم. و من که یه چمدون کتاب آوردم و همه پسته ها و آجیل ها مو گذاشتم که بمونه. چقدر حس خوبی داد که <کام دادن> رو تو یه جمله تو کتاب <کافه پیانو> پیدا کردم و برات خوندم. من هم زبون امروز تهران رو میفهمم! شب تهران! ترافیک تهران! همه و همه برام سراسر لذت بود.
تهران که همیشه قانون بی قانون خودش رو داره برام جالب بود. ۲۰۰،۰۰۰ تومانی که مریم تو سالن تندیس میگیره یه آرایش صورت بکنه. این جینگول ونقلی  که مثل عکس برگردان رو مو میچسبه. این اقتصاد فشل که به برکت نفت میچرخه. این همه اس کلاس و لکسس این همه ماشین خارجی و این همه گرونی.
من که کلی تمرین کردم که دربست که میگیرم به انداز ای که باید پول بدم و بفهمم که هفت تیر تا پونک رو باید ۵ تومان گفت نه ۸ تومان. اینکه بقیه پولت رو باید دستت رو دراز کنی تا بهت بدن. اینکه ..... اینکه باید عادت کنی بی هیچ دلیلی مردم تو خیابون بهت توهین کنن و عین خیالت نشه. اینکه چه کیفی داره با لباسی که اصلا مناسب خیابانهای تهران نیست از جلو ناحیه مقاومت بسیج قلهک که یه واجب انور تر از فارسی رد شی و به برادر های بسیجی سلام کنی و اونا هم جوابت بدن. چه حس حماقتی بهم دست داد وقتی اینو نوشتم واقعا! رایمون رو دزدیدن به اینکه دیگه به لباسمون گیر نمیدن خوشحالیم. من معذرت میخوام. همه جای تهران هنوز بوی ۶ سال قبل رو میده. همون احساس قشنگ همه جا جاریه. من دلم یه عالمه تهران میخواد. تهران سبز تهران سبز تهران سبز!

zeinab jianpanah

دوشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸۸
دهه شصت/دهه هشتاد

هر جامعه ای خوب و بد و متوسط دارد. مهندس و دکتر و دانشجو دارد؛ معتاد و دزد و لات هم. اگر رییس جمهوری مثل آدم هایی که معنی شرافت را نمی دانند حرف بزند چه بکنیم بهتراست؟‌ هیچ چیز تغییر نمیکند اگر من و تو بنشینیم و بی تفاوت باشیم. پای صحبت خیلی ها نشسته ام. خیلی ها که جمهوری اسلامی را از بیخ و بن قبول ندارند خیلی ها که در دهه شصت عزیزترین هایشان را از دست داده اند. تصورش برای من و ما کار آسانی نیست اما به جای اینکه به آدمهایی که گذشته را سیاه و خشن رقم زده اند بیاندیشیم؛ بیاییم آزادی را به جوانان امروز هدیه کنیم. می دانم ناله می کنی برای جوانی از دست رفته عزیز ترین هایت اما بیا امروز را قضاوت کن! یک نفر از کرامت انسانی حرف میزند و آزادی امروز من و ما را نوید میدهد ٬ یک نفر هنوز با لحن بازجویانه اش جلوی تلویزیون ملی با <بگم٬ بگم؟> هایش تنفر می آفریند و ...
دهه هشتاد است. جوانان دهه شصت زنده نمی شوند اگر به انتقام رای ندهی! اگر رای ندهی و بنشینی که .... همه جوانان دهه هشتاد٬ یک جا زیر یک عالمه امید و آرزو دفن میشوند. زیر یک عالمه بیکاری٬ زیر یک عالمه هرویین ... .
به خدا من و ما جوانان دهه هشتاد٬ در دهه شصت ده سالمان هم نبوده است! همه بچگیمان تنمان از صدای بمب لرزیده است. همه روزهای مدرسه و دانشگاهمان از گزینشها ترسیده ایم. همه خواسته مان عدالت و آزادی است! با رای ندادنتان تنها ما جوانهای بی چاره دهه هشتاد را مجازات می کنید! یک لحظه چشمهایت را ببند٬‌جوان امروزـجوان دهه هشتاد امروز مثل همان جوان دهه شصتی که میگویی هیچگاه دست به اسلحه نبرده بود و همه آرزویش آزادی بود٬ همانقدر دنبال آزادی است. اگر نتوانستی و نگذاشتند از آن جوان دهه شصتی دفاع کنی امروز با رای دادنت از <من> دفاع کن از <ما>‌ دفاع کن که هم جوانیم و هم دنبال آزادی. ما متقابلا قول میدهیم که همیشه تا آنجا که در توان داریم از آزادی جوانان این مرز و بوم دفاع کنیم. قول می دهیم که نگذاریم آزادی جوانان ۱۳۹۰ و ۱۴۰۰و ۱۴۱۰ به مخاطره بیفتد. قول میدهیم هیچگاه دهه شصت تکرار نشود.
من به میرحسین رای میدهم٬ شما چطور؟

zeinab jianpanah

دوشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸۸
برای زهرا رهنورد ، که بزرگ است و از اهالی امروز

 

خیلی ها موسوی را خوب می شناسند؛ من زهرا رهنورد را .

این روزها یاد روزهای روشن و آفتابی 10سال پیش افتاده ام که سه شنبه صبح هایش، باحضور در شورای فرهنگی دانشگاه(الزهرا)آغاز می شد. شورای فرهنگی که برای من تنها جاذبه اش نشستن در کنار « رهنورد» بود ...

سال 78-77 بود و دانشگاه الزهرا پس از سالها از دست « راستی ها» در آمده بود و به مدد مدیریت رهنورد شروع به نفس کشیدن کرده بود.

شاید 21ساله بودم و هربارکه به جلسه شورای فرهنگی می رفتم؛ با خودم فکر میکردم که چرا رهنورد« جیغ» نمی زند، از آن جیغ ها که نماینده بسیج و نهاد را بترساند. آن زمانها « جیغ» زدن مد بود (و شاید هنوز هم باشد).

پس از تجربه شیرین خرداد 76 خیلی ها فقط « جیغ» می زدند و کاری از پیش نمی بردند. حالاکه فکر می کنم می بینم دنیای من هم آنروزها پر از آرزوهای بزرگ بود و آرمانهای اصیل. انتظار زیادی از « خودِ 21ساله ام» ندارم. 21سالگی سن داد زدن و شعار دادن است . سن « درود بر این» و « مرگ برآن » گفتن . اما آن سالها خیلی از 50-40 ساله ها هم فقط «جیغ» می زدند . خودشان را اصلاح طلب می دیدند و دیگرانی که آرام تر بودند را محافظه کار می خواندند . بگذریم ...

همه حرف من اینست که « زهرا رهنورد» متفاوت بود . کار خودش را می کرد . حرف نماینده بسیج و نهاد را با صبر می شنید و در پایان نتیجه ای که می خواست می گرفت . یا حرف نمی زد یا حرفِ آخِر را می زد.

زندگی خیلی از هم دوره ای های من آن سالها رنگی شد. دانشگاهی که حراستش یک « خانم» جلوی در دانشگاه می گذاشت که به دانشجویان تذکر رعایت حجاب بدهد ؛ به محیطی امن و شاد تبدیل شد که هر رنگی درآن مناسب بود. دانشگاه زنانه ای که جزء محافظه کارترین دانشگاهها بود  ؛ محوطه چمنش از محل تریبونهای نهاد و بسیج و شعار به محوطه ی قشنگ و امنی تبدیل شد که دختران دانشگاه روی چمنها براحتی دراز می کشیدند و استراحت می کردند.

یادم نمی آید «رهنورد» هیچگاه سر راستی های دانشگاه «جیغ» کشیده باشد اما در دوران ریاست او «ما»(انجمنی های مهم ) شیرین عبادی و خیلی های دیگر از فعالین حقوق زنان را به دانشگاه آوردیم.

سـاده بود و خودمانی و درِ دفترش همیشه به روی دانشجویان باز بود . بعضی ها هنوز می گویند رهنورد/ موسوی محافظه کارند. برای من اما زیاد فرقی نمی کند . « رهنورد» هرچه باشد ، هر برچسبی که بخورد؛ من باز می گویم که او یک «روشنفکر» واقعی است.

رهنورد زن بزرگ و فرهیخته ایست که حضورش حصار امنی است برای فعالین حقوق بشر؛ کلامش مژده امید و آزادیست برای مدافعین حقوق زن‌؛ و زندگی اش نمونه ایست از زندگی زنان بزرگ ایرانی که عشق به تحصیل ، پیشرفت، خانه و خانواده را یکجا به نمایش گذاشته اند.

من به « موسوی» رأی می دهم ، شما چطور ؟ 

 

(با تشکر از محمد ژیان پناه عزیز که زحمت تایپ این پست را کشید)

zeinab jianpanah

چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٧
من آمده ام!!!

سلام! پس از یه غیبت طولانی من دوباره برگشتم. از ایران از کار از درس از خودم! یواش یواش یواش می گم کجاها بودم و چی کارا کردم. اول می خوام این ایمیل رو که یکی از دبیرستانی ها برام فرستاده اینجا بذارم:

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'
من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'
او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر محسن را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره محسن را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!' محسن خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. محسن تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
من محسن را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'.
گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.
محسن نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
' دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.'
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...
دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،
فردا ، رازی است ناگشوده،
اما امروز یک هدیه است

 

اینو برای همه دوست ها نوشتم و برای یک دوست که همیشه وقتی من کتابهایم را دسته کرده ام و از مدرسه برمی گردم و فکر خودکشی آخر هفته ام مرا به مسابقه فوتبال دعوت می کند!

برمیگردم!!!

zeinab jianpanah

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]